تبليغاتX
مستند ساز
                                عنوان ندارد  .. 

هول هولکی و دمپایی به پا آمده ام این جا تا بگویم تا یکی دو روز دیگر با یک نوشته جدید می آیم راجع به اینکه کجاها واسه طرح های مستند مان تهیه کننده پیدا کنیم تا یک وقت دنیا ی بیچاره بی زبون از این همه خلاقیت ما محروم نشه ..زبونم لال البته .. این روزها زیر آوارم .. به خدا .. 

----------------------------------------------------

راستی برادر زاده دوازده ساله ام اشکان یک وبلاگ ساخته به نام  هندونه   یک داستان هم نوشته و گذاشته واسه تماشا و خوندن .. یک سری بزنی بد نیست ..هرچند عمه ها مجاز نیستند که قربون صدقه دست و پای بلوری برادر زاده هایشان بروند ...ولی خب  .. حالا که دارد از دیوار بالا می رود بگذار ما هم چیزی بگوییم .. لال از دنیا نرم یک وقتی ..

---------------------------------------------------

خب دیگه برید در خونه خودتون بازی کنید من رفتم ..

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:57 توسط لیلا خوانساری |


                                    من از تو همدلی خواهم ...

 

 خیلی خیلی خوش گذشت .. سفر خوبی بود حسابی گشتیم از سر کوه تا ته دره رفتیم و آمدیم. هه این سفر به استان کرمانشاه خوب بود ولی سه تا از قسمت هایش شاهکار بود . یکی رفتن به پیش عشایر طرف های کوهستان دالاهو که تا دلتان بخواهد خوبند وافق دیدشان هم باز و گسترده ولی مظلوم. امسال باران نباریده و دشت ها و مراتع هم که چه بگویم و بنالم که خشک بود و برهوت. دولت هم که علوفه برای بزغاله ها و گوسفند هایشان جور نکرده بود واسه همین شاکی بودند .. حسابی ..  ای کاش این آقای دسته گل محمدی توی سفرهایش دیگر یک آدم مهم نبود بلکه همانند یک مسافر غریب سفر می کرد می رفت می ماند سر صف نانوایی یا سوار تاکسی می شد شاید چشمهایش بهترمی دید وعمیق تر .. داشتم می گفتم رفتن و دیدن زیارتگاه بابا یادگار هم دلپسند بود اساسی . مریدانش که واسه زیارت می آمدند اهل حق بودند. اورامانات هم که دیگر تعریفش تمامی ندارد.

 

دلم می خواهد یک پست بنویسم راجع به مراکزی که تولید و تهیه فیلم مستند و فیلم کوتاه را به عهده دارند. فکر کنم توی پست بعدی بنویسم اگر عمری به دنیا داشته باشم.

 

آنقدر کار ریخته سرم که نمی دانم چه کنم. ای کاش می توانستم یک دستیاری که واسه من همیار و همدل باشد داشته باشم. خیلی دست تنهام.. خیلی.. دستیار داشتن تعهداتی به همراه دارد از همه مهمتر مسئله مالی آن است که نمی توانم متعهد باشم .. چشمم کور دندم نرم خودم از پسش بر می آیم.. تنهایی ..

 

راستی تا یادم نرفته بگویم یکی از خواننده های وبلاگم را هم دیدم .. از طریق یوسف فهمیده بود من توی کرمانشاه آمده ام مسافرت .. شهروند افتخاری یعنی .. از دیدن هم خوشحال شدیم و کلی هم از نوشته هایم تعریف کرد و گفت: خودت هم مثل نوشته هایت هستی ..! و از این حرف های قشنگ قشنگ .. زنگ زده بود که پسرش هم بیاید چون او هم وبلاگم را مرتب می خواند .. ولی حیف که مجبور بودم بروم پاوه واسه همین نشد که ببینمش .. خوشحالم از این که توی حیاط خلوت من این آدم های نازنین پا می گذارند..

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16:39 توسط لیلا خوانساری |


                                معنی جاده ها جدایی نیست ..     

 

از سفر برگشته ام وآن هم چه برگشتنی همراه خودم دندون درد و دل پر خون آورده ام با یک کله تعطیل و آزاد از هفت دولت ..! از بسکه هوا داغ بود من هم هی آب سرد نوشیدم تا دندونم از دست رفت. عصبانی هم هستم از بسکه این مملکت از نفس افتاده  را ول کرده اند به امان خدا ..از چه بنویسم خوب است ..؟ از روستایی بنویسم که یک جاده پت و پهن انداخته اند وسطش .. اشکال کجاست..؟  یک پل زیر گذر یا رو گذر ندارد که این مردم فلک زده از وسط این جاده رد نشوند .. با هزار ترس و لرز ..

 البته یک دل سیر هم توی خلیج فارس آب بازی کردم و اینقدر ذوق ذوقی ام می آمد که شب ها نشئه و شاتیل می رفتم هتل و می افتادم روی تخت و مثل خرس قطبی توی هپروت سیر می کردم .. خوش به حالم ..! به خدا .. دیگه داشتم معتاد خلیج فارس می شدم که رفقا نجاتم دادند و گفتند: حیف که تهران دریا نداره .. یک خورده فکر کردم و دیدم راست می گویند .. چه بد .. یک جایی که ببینم آب جمع شده است دیگر سر از خودم نیست چاهار نعل میروم طرفش و می پرم توش تا خفه بشوم.. یک بار عروسی پسر خاله ام بود توی یک ویلا در فرمانیه . کوفتم شد از بسکه دلم هلاک بود که بپرم توی استخر وسط باغ که میز و صندلی ها را دورش چیده بودند .. من هم اریب به پیست رقص نشسته بودم وبا انگشت شصتم روی آب زلال مثل اشک چشم ضرب گرفته بودم و با گوشه چشم قر کمر ریختن ها و گل لگد کردن های فک و فامیل را دید می زدم .. هی یکی از راه می رسید من را از حال و هول در می آورد و می گفت: لیلا .. بیا برقص..!   برید بابا دلتون خوشه ها .. البته بالاخره عروس خانم آمد و خواهش کرد که باهاش برقصم که دیگه دیدم نمیشه روی یک همچین عروس خوشگلی را زمین انداخت گناه داشت .. داشتم می گفتم .. یکی از آرزوهای من این است که بتوانم توی دریای مازندران شنا کنم تا ساحل .. یعنی با قایق برویم اون وسط مسطا بعد بپرم توی آب و شنا کنم تا ساحل .. آی خدا یعنی میشه ..  یه بنده خدایی می گفت: چون متولد آبان ماه هستی اینطور واسه شنا و آب بازی عاجزی .. والله چی بگم ما که از این چیزها سر در نمی آریم .. دلم می خواهد بیشتر بنویسم ولی هزار تا کار دارم .. فردا با دوستانم می رویم سفر تا شنبه هم بر نمی گردیم .. آخ جون .. پاشم بروم که با نوشتن خونه تمیز نمی شه و ظرفها هم همینطور نشسته می ماند. یوسف جان که عین خیالش نیست نشسته داره فوتبال نگاه می کنه ..    

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:1 توسط لیلا خوانساری |


 

هنوز در سفرم ..

من و کوله ام وآفتاب خرما پزون جنوب ویک بطری آب معدنی تگری و ...

 یه قاچ هندونه  .. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:14 توسط لیلا خوانساری


                                   

                              تو از من حراست نکن..!

 

 از من به شما نصیحت هر وقت خواستید فیلم بسازید قهرمان بازی در نیاورید و خودتان مدیر تولید فیلم خودتان نشوید چون پوستتان کنده می شود .. مثل من ..! درست، قبول دارم که توی فیلم مستند مدیر تولید بودن خیلی با کار در گیرتان می کند و به عنوان کارگردان این برقراری ارتباطخیلی هم خوب است ولی این بخش از کار تولید که گرفتن مجوزها ست اصلا رنگ و بویی از هنر و خلاقیت نبرده است. باور کنید .. تازه خبر ندارید که یکی دوسالی است که شرایط اخذ مجوزها سخت تر شده است. یک بار در این نوشته چگون آدم ها ریشه کن می شوند  برایتان از اهمیت و لزوم گرفتن مجوز فیلم برداری نوشته ام و گفته ام واسه همین دلم نمی خواهد حرف های تکراری بنویسم. قبلا ما می رفتیم مجوز را می گرفتیم معمولا از روابط عمومی یا معاونت ها و بعد با گروه فیلم برداری آوار می شدیم آن جا که ما بهش می گوییم لوکیشن اگر هم مشکلی پیش نمی آمد بساط مارگیریمان را جمع می کردیم و نخود نخود هرکه رود خانه خود.. ولی حالا قصه جور دیگری شده است مثل دیگر بخش های زندگیمان سخت تر شده است معرفی نامه ها و درخواست ها باید از زیر دست حراست سازمان مربوطه بگذرد که گفتنش گریه کن می خواهد واسه پای منبر من .. ببینم از شما توی خانوادتان یا دوست و آشنا کارمند یا مسوول حراست دارید ..؟ اگر قوم وخویش یا رفیق جون جونی که رویتان به هم باز است به عنوان حراستی دارید لطفا سلامم را برسانید و از طرف من ازش بپرسید آیا ایشان بابت کاری که نمی کند/ می کند حقوق هم می گیرید..؟ و آیا در شرع اسلامی که واسش هلاکید واسه کار نکرده/کرده و کار مردم را راه نیانداختن/انداختن پول گرفتن حلال است ..؟ شاید فقط من بنده خدا می روم جهنم که واسه دوزار پول سیاه مثل یک دراز گوش بارمی برم و مثل هاپو کار می کنم..؟ دلم می خواست می توانستم چند تا اسم سازمان و وزارت خانه و اداره را این جا ردیف کنم و واسه تک تک آن ها با ذکر دلیل بنویسم که چطور تمام وقت و انرژی و اعصاب نازنینم دود شد و رفت هوا واسه این که حراست آن ها باید اول درخواستمان را بررسی کنند.. دروغ می گویید چه جوری ..! شما اصلا هستید توی محل خدمتتان تا بررسی کنید شما دیگران راعلاف خودتان می کنید. آخر شما از سینمای مستند چه می فهمید که می خواهید بررسی اش کنید. چند وقت پیش نامه ای رااز یکی از شبکه ها گرفتم و رفتم یک سازمانی واسه دریافت مجوزفیلم برداری از چند نفر آدم .. نامه ام از معاونت رفت به روابط عمومی واز آن جا هم رفت توی کارتابل حراست جا خوش کرد. سه روز بود که خبری از جواب مجوز به من نرسید . زنگ زدم به روابط عمومی که یک آقای محترم و با سواد و خوشتیپی بودند، واقعا شایسته عنوانی که دارد. گفتم: از جواب خبری نشد..؟ گفت: نه والله مسئوول حراست سه روزه که نیست.. گفتم: جانشین ندارد..؟ گفت: نه !!

سرم گرم کارهای دیگرم بود واسه همین سه روز بعد زنگ زدم به روابط عمومی محترم و گفتم: از نامه ام خبری نشد..؟ من باید واسه فیلم برداری برنامه ریزی کنم. گفت: نه هنوز جواب نیامده است گفتم: می توانم خودم با آن ها صحبت کنم؟ گفت: راستش هیچوقت به اتاقشان تلفن وصل نمی شود . ما باید منتظر بمانیم تا خودشان جواب را برایمان بفرستند. چشم های خوشگلتان درد نگیرد .. یک روز صبح خودم پریدم توی یک آژانس رفتم پیش روابط عمومی و گفتم: می خواهم حراست راببینم .. خندید و گفت: نیستند .. گفتم: چرا..؟ گفت: ظهر به بعد می آیند .

وقت اذان که شد آقایان تشریف آوردند.. اول رفتند نماز خواندند بعد رفتند توی اتاقشان .. به روابط عمومی گفتم: می خواهم بروم و باآن ها صحبت کنم.. گفت: معمولا ارباب رجوع نمی پذیرند .. گفتم: الان اوضاع غیر معمول است و من ارباب رجوع نیستم یک مدیر تولید هستم که دو هفته است علافشان شده است. به هر حال روابط عمومی رفت توی اتاقشان و بعد از چند لحظه برگشت و به من که توی راهرو روی یک نیمکت نشسته بودم گفت: حاج آقا گفتند برید پیششون.  من هم به سرعت برق رفتم توی اتاق.. یک اتاق شیک با مبلمانی که قابل مقایسه با مبلمان روابط عمومی بیچاره نبود.. نشستم و قبل از این که حرفی بزنند گفتم: چرا سه هفته است جواب معرفی نامه ام را نداده اید ..؟ حاج آقا لبخند به لب داشت با یک جای مهر روی پیشونی .. مهربان به نظر می آمد. ولی دو تا حراستی جوان توی اتاق بودند که ارث پدرشان را از من می خواستند. گفتگو شروع شد.. من گفتم: بالاخره ما اجازه مصاحبه و فیلم برداری از آن مکان را داریم یا نه..؟ توی دلم گفتم: فیلم گرفتن ازمیراث اجدادیتان .. گفت: ما حرفی نداریم اتفاقا امروز می خواستیم جواب را بفرستیم روابط عمومی .. توی دلم گفتم:اگر دروغ سرطان بود .. توی این صوبتا بودیم که بالاخره معاون بد اخم نامه من را پیدا کرد و آورد داد دست حاج آقای لبخند به لب .. ایشان هم طوری بهش نگاه کرد که انگار بار اولش است که دارد می خواند..اسمم را خواند و گفت: شمایید..؟ گفتم: بعله .. داشته باشید اسم دیگر توی نامه اسم تهیه کننده بود که یک مرد است..! معاونش هم بالای سر من ایستاده بود وسایه سنگینش آزارم می داد. وقتی از خواندن تند تند وهول هولکی نامه و طرح فیلم نامه خلاص شد. نفس عمیقی کشید و گفـت: شما کارگردانش هستید..؟  گفتم: نه دستیار تهیه کننده ام .. توی معرفی نامه سمتم نوشته شده بود..!  گفت: فیلم برداری از این جا با حضور یک ناظر اشکالی ندارد ولی مصاحبه نه نمی شود.. پرسیدم چرا..؟ گفت: خب نمی شود دیگر.. توی صندلی گردونش تکانی به خودش داد تکیه داد به پشتی و گفت: برای خودتان بازیگر بیاورید.. آن ها جواب سوالاتتان را بدهند..انگار معاونش با باتوم زده باشد توی سرم .. گیج شدم .. گفتم: فیلم مستنده ..آقا..!       گفت: می دانم ولی خب بازیگر باورید.. بهتره که..     دوباره گفتم: فیلم مستنده .. گفت: چه اشکالی دارد واسه مستند هم بازیگر بیاورید و با آن ها مصاحبه کنید.. انگار سوزنم گیر کرده باشد دوباره گفتم: فیلم مستنده  این دفعه لبخندش به خنده تبدیل شد و گفت: ای بابا .. فیلم مستند را می شناسم من و پسرم از طرفداران  این شبکههه هستیم و مستندهایش را همیشه می بینیم .. معاون بداخم از پشت سرم گفت: شبکه چاهار ...  دوباره توی دلم گفت: اگر دروغ سرطان بود.. حالا این که این دیالوگ های قشنگ قشنگ به چه نتیجه ای ختم شد و من چطور برایش یک کلاس درس فشرده مستند شناسی گذاشتم و ایشان هم سعی کرد به من تفهیم کند مستند یعنی دروغ همراه با بارقه هایی از حقیقت و بالاخره کداممان حریف اون یکی شد .. بماند .. موارد این طوری شوت مشنگ زیاد هست واسه تعریف کردن.. وای که اگر دروغ سرطان بود..!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:5 توسط لیلا خوانساری |


تنها در دنیا 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

        دلم می خواهد کمتر بدوم .. لحظه ای بایستم به تماشا ..

        دل نگاهم واسه دیدن تنگ شده است .. قد  یه  نخود ..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:22 توسط لیلا خوانساری |


 

                                         

                                حال و روز من ... 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:20 توسط لیلا خوانساری |


                                      ممنوع، ممنوع است ..    

 

از همين حالا اعتراف كنم آنطور كه خيال مي كردم كه مي توانم آدم بهتري باشم واسه خودم وخدا نشد چون انگار ظرفيت پرهيزگاري ام يا شايد انگيزه خوب بودنم خيلي كم است و من به اين راحتي نمي توانم گناه نكنم. به نظرم همانطور كه فكر مي كردي بود ، يعني جو سال نو گرفته بودم و مي خواستم مثل اين درخت خوشگل جلوي در خونمون نو بشوم و تر و تازه ... كه نشد .. به نظرم اين خصلت هايي كه دارم آن قدر در گذر اين سال ها در من نهادينه شده است و ريشه دوانيده كه با اين طرح هاي ضربتي و كلنگي چيزي درست نمي شود براي همين مثل وقتي كه ديوار آشپزخانه را نرم نرمك مي شوري و مي سابي و برايش عرق مي ريزي تا از تميزي بدرخشد بايستي اين لكه هاي سياه ماسيده بر روحم را با تكنيك خزنده و زير بنايي محو كنم .. تا ببينيم مي شود يا نه .. راستي تا يادم نرفته بگويم تا روز سوم عيد حال و روز خونه تماشايي بود سگ ساز مي زد و گربه مي رقصيد .. امسال كارگر نگرفتيم واسه همين من و يوسف خانه تكاني كرديم البته يوسف جان آنقدر غر زد ، غر زد، غر زد كه نگو و نپرس .. حرف حسابش هم اين بود كه چرا تا سوم عيد بايد كار كنيم و پس كي استراحت كنيم..؟ چه مي دونم والله مي گفت: وقتي خونه به هم ريخته است من روحيه ام رااز دست مي دهم و مريض مي شوم وازاين حرف ها .. فكر مي كنم تحت تاثير به هم ريختگي چند روزه بود كه دو تا پست توي وبلاگ  یاهو 360  خودش نوشته راجع به ممد مرغي و كبرا چل  كه توي اراك زندگي مي كردند وآشغال جمع كن بوده اند و ماجراها داشته شهرداري وقتي كه هر سال كاميون كاميون زباله از خانه آن ها بار مي زده و مي برده است.

چند روز پيش سر صحنه فيلم برداري اتفاقي افتاد كه نصيب گرگ بيابان هم نشود . ما داشتيم طرف هاي بيت رهبري از عمارت  تيمسار بوذرجمهري شهردار دوره رضا خاني فيلم مي گرفتيم كه واي چي شد..؟ تا يادم نرفته بگويم جناب بوذرجمهري همان شهرداري است كه درخت هاي چنار گوگوري مگوري خيابان وليعصر را كاشته است و توي ده دوازده سالي كه دوران رضا خان شهردار بوده است كلي به تهران رسيده و خوشگلش كرده است و مثلا تمام خيابان ها و كوچه و پس كوچه ها را آسفالت كرده وازاين سوسول بازي ها .. البته عاقبت به خير هم شد فكر كنم از دعاي مردم تهران بوده است چون نه زندان رفت و نه رئيس جمهور شد و آخر عمري توي همين عمارت باشكوه واقع در خيابان فلسطين هم بازي نوه و نتيجه هايش شد و به گمانم با اين همه درختي كه كاشته الان رفته باشد بهشت وهم صحبت حوري و پري هاي مه پيكرشده باشد. داشتم مي گفتم ما مجوز فيلم برداري داشتيم ولي نمي دانستيم كه تا شعاع چند كيلومتري اين طرف و آن طرف بيت رهبري منطقه ممنوعه است و اساسا دوربين روشن غدقن است. به هر حال يك لباس شخصي آمد ما را يعني من و فيلم بردار را باسلام و صلوات اسكورت كرد تا يك جايي كه به گمانم حراست بيت بود. یک سرباز قد بلند ولاغر با یک لبخند پت و پهن هم گذاشتند بپای ما دو نفر تا مثلا مسئول حراست بیاید. که بالاخره بعد از نزدیک به نیم ساعت تشریف فرما شدندآن هم با یک جیپ مکش مرگ ما.. خیلی هم آداب دان بود چون وقتی آمد داخل اتاق با فیلم بردار رو بوسی کرد و به من هم گفت: سال نو مبارک .. فکر کن ..؟!! وقتي فيلممان را يك دور كامل ديدند و مجوزمان رويت كردند بعد از كلي ارشاد كلامي و البته محترمانه ما را پس فرستادند بين مردم. البته ما خیالمان تخت بود که کارمان قانونی است و مشکلی نداریم واسه همین آن جا بودن واسه من وآقای فیلم بردارمثل سوار شدن به ترن هوایی پارک ارم هیجان انگیز بود .. ناقلاها ..! چقدرخوب تیاتر در می آورند موقع دیدن فیلم  چشم هایشان را گرد می کنند.. تنگ می کنند.. گشاد می کنند.. اخم می کنند.. نچ نچ می کنند .. طوری که به خودت هم شک می کنی نکند ریگی به کفش داری و خودت خبر نداری آی لیلای مار مرده .. حرفشان هم آویزه گوشم کردند و گفتند: به همكارانت هم بگو اين منطقه درست است طبقه بندي نيست مثل پياده رو هاي سفارت خانه ها ولي ممنوعه كه هست. می خواهید فیلم بسازید این همه جا توی تهران گل و گشاد عدل و میزون باید بیایید این جا..؟ من هم گفتم: چشم دیگه نمی آیم ولی دیگه نگفتم: آخه تقصیر ما چیه که بوذرجمهری این جابود.. مصدق این جابود.. شما این جایید .. آن ها این جایند ..  من این جایم.. این منطقه از تهران چه جادویی دارد که همگی شما توی این صد سال از این جا تکان نمی خورید .. به هر حال گفته باشم تا چند كوچه و خيابان بالاتر و پايين تر از مجموعه ممنوعه اصلا سرو كله شما دوربين به دست ها پيدا نشود حتي اگر مي خواهيد از خانه دكتر مصدق فيلم بگيريد وازاين قرتي بازي ها درآورید.. ممنوع، ممنوع است حتي اگر خدا نخواهد.

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:55 توسط لیلا خوانساری |


       اگر می توانی رسيدن بهاررا توصيف كن ..!

 

امسال مثل پارسال نبود..  وقتي براي به تماشا نشستن بهار نداشتم و ندارم. واسه همين زورم نمي رسد تا بهار را توصيف كنم. از بيرون خبر ندارم ولي الان كه به دور و برم نگاه مي كنم توي چهار ديواري خانه ام ... انگار بمب منفجر شده است يعني بايد زودتر بجنبم و اين گرد گيري دير هنگام را به سرو ساماني برسانم تا موقع سال تحويل خانه از تميزي برق بزند. عاشق وقتي هستم كه بعد از اين همه بشور و بساب خانه ام ، خانه عزيزم بوي تميزي بدهد .. واي خدا ..! يعني ميشه..؟ امسال به بازار تجريش نرفتم چون وقت نكردم .. توي هيروويري فيلم ساختن دعوت به بهشت را هم رد مي كنم ..؟ آي خدا ..! حالا من جو گير شدم يك چيزي گفتم .. تو نشنيده بگير .. ! البته دستي هم به سرو روي خودم می کشم  منظور سلموني رفتن و زيرابرو برداشتن نيست كه دردش اجدادم را مي آورد جلوي چشمانم يا اينكه موهايم رااز حالت مدل جنگلي به مدل آدميزادي قيچي قيچي كنم و با خودم بگويم .. بهار خوش آمدي .. من آماده ام تا تو را در آغوش بگيرم و ماچ كنم .. نه ..! سه تا .. يعني راستش را بخواهيد چهار تا اخلاق انسانيت نابود كن دارم كه يك ماهي است .. نه ..! نه ..! نزديك دو ماه است كه دارم از خودم دورشان مي كنم .. يعني با لگد زده ام به ساق پايشان و گفته ام برويد گم شويد دور از چشم من .. مي خواهم آدم بهتري شوم واسه اين دنيا و مردمش .. اگر بتوانم ..  كه مي توانم .. روحم را آب و جارو كنم چه خوب مي شود اگر بشود. براي اينكه بدانيد الان جو سال نو نگرفته من را و اين حرف ها مال الان نيست و دو روز ديگه يادم نمي رود يك مثال بزنم .. من تا چند سال پيش اهل غيبت كردن بودم .. ولي يك بار تصميم گرفتم هرگزپشت سرهيچ بني بشري حرف بد نزنم و توي هيچ غيبتي شريك نشوم .. الان اكثر دوستانم مي دانند كه هرگزغيبت نمي كنم مگر اين كه ازشان به خوبي ياد كنم .. چند سالي است كه غيبت را با اردنگي پرت كرده ام بيرون و از اين بابت خوشحالم .. حالا ببينم مي توانم خودم را تغيير بدهم .. خدا كند .. من از روز اول عيد سر كارم .. بعد از سيزده بدر هم چند تا سفر كاري دارم واسه همين سر شلوغم .. چند وقتي هم بايد جل و پلاسم را جمع كنم و بروم خرمشهر واسه مشاهده .. امسال با بدو بدوتمام مي شود وسال نو را هم با كار و تلاش و همان بدو بدو آغاز مي كنم .. در كنار خانواده عزيزم، دوستان نازنينم كه همه خوب مي دانند چقدر دوستشان دارم و مي دانم آن ها هم من را دوست دارند. يوسف جان هم كه جاي خود دارد و مي داند خاطرش براي من عزيز است حتي اگر مثل امروز بد اخلاق بشود و با من قهر كند و برود بيرون .. مامانم اينا دسته جمعي با ماشينشان رفته اند سمت جنوب تا بندرلنگه بعد با لنج رفته اند كيش .. الان زنگ زد و گفت : جاي من و يوسف پيششان خالي است و آبي خليج فارس هم خيلي آبي است .. وقتي با مامانم حرف مي زدم اشك آمد توي چشمانم .. دلم برايشان تنگ شده است .. توي تهران بدون آن ها احساس غريبي مي كنم .. خواهرم گفت واسه من سوغاتي خريده اند .. خدا كند زودتر برگردند.. نه واسه سوغاتي ها ..! نه به خدا ..  به خاطر خودشان .. من چون سر كار بودم نتوانستم بروم .. يوسف هم به خاطر من نرفت .. تازه مهمان آقاجانم بوديم و همه چيز مجاني بود واسه ما دو نفر.. فكر كن ..! وقتي به خانواده، دوستان وهمكارانم فكر مي كنم دلم از خوشي مي لرزد. هيچ آدمي نيست كه دلم نخواهد ببينمش .. موفقيت ديگران ذوق زده ام مي كند با مشكلاتشان هم نگران مي شوم .. پس نتيجه مي گيريم من آدم خوشبختي ام.  هرچند از بد بختي ها حرف نمي زنم ولي حواسم هست اگر لب از لب باز کنم واسه این روزگار مرثیه ها باید خواند .. به هر حال اين نوشته شخصي است.  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:34 توسط لیلا خوانساری |


                                                          

                                                             ...

 

بايد سگ باشي تا بفهمي من چه مي گويم. البته نه از آن سگ هاي قد بلند و كشيده و پوزه دراز وسياه براق كه توي كلينيك حيوانات خانگي الهيه پرونده پزشكي دارند يا اون يكي ها همان سگ هاي سوسيسي پا كوتاه كه شب ها توي بغل دختر های سينه ليمويي و موقشنگ مي خوابند و روزها با ناز و نوازش و ماچ چشم باز مي كنند. بايد يكي مثل الان من باشي يعني يك سگ لنگ دراز و پا سوخته و ملعون با يك زخم ناسور روي كپل چپ.. من را توي شهر راه نمي دهند چون آدم ها از من خوششان نمي آيد . دلايل خودشان هم دارند من درك مي كنم.. مي خواهم شمارا با حرفي كه الان مي زنم غافلگير كنم درست است كه درب و داغون و كثيف و پر از كك و شپشم وتوي دشت زباله هاي نزديك شهر غذا مي خورم ولي باور كنيد تا حالا حتي يك بار دست و پاي آدم هاي توي زباله هاي بيمارستاني را نخورده ام آن ها را نگاه هم نمي كنم حتي اگراز گشنگي بميرم مي داني چرا ..؟ چون من صاحب يك روح انساني هستم يعني روح يك آدم مثل شما در من حلول كرده است . تورو خدا جايي نرو بگذار بيشتر توضيح بدهم. تا حالا ديدي يك سگ آن هم يك بي خانمان لگد خورده بتواند بخواند..؟ من سواد خواندن دارم. نخند .. مسخره ام نكن .. ثابت مي كنم .. اين جا ديوار ندارد تا نوشته اش را واسه توبخوانم ولي تا دلت بخواهد كاغذ و روزنامه هست پخش و پلا .. نمي دانم من زندگي چندم يك آدم هستم. چند سال پيش كه سگ هاي ولگرد و بي نام و نشان را  مي بردند توي گود سگ كشي و تلف مي كردند من و چند تا سگ ديگر فرار كرديم آمديم اين جا يعني اين دشت زباله ها.. چه روز هاي تاريك و شب هاي پر دردي بود. يك روز غروب يك تيكه سوسيس خوردم و رفتم تا بخوابم؛ باد سردي مي آمد و آسمان بنفش و قرمز و سورمه اي رنگ بود. يكهو پايم رفت توي يك كتوني ورزشي پاره پوره .. نگاهش كردم با لگد پرتش كردم .. ناگهان تصويري از يك جفت پا كه همين كتاني را به پا داشت از ذهنم گذشت انگار خاطره اي بود كه به يادم آمده باشد. براي شما انسان ها مثل اين است كه خاطراتي از زندگي در مريخ به ذهنتان بيايد در حاليكه شما هرگز مريخ نرفتيد .. چقدر عجيب و آزاردهنده است .. رفتم طرف لنگه كتوني نگاهش كردم .. انگاريك زماني از اين كتوني ها را داشته ام. ترسيدم پا گذاشتم به فرار رفتم توي يك لوله كه لانه ام است قايم شدم. دراز كشيدم رو به كوه پشت به دشت زباله ها .. دو تا دست هايم را كنار هم جفت كردم و چانه ام را رويش گذاشتم. خاطرات لت و پار و تيكه پاره مي آمد و مي رفت. صدايي توي گوشم مي شنيدم كه از اعماق مغزم مي آمد كه داد مي زد : اعتراف كن .. صداي خودم بود ولي نمي دانم به كي مي گفتم. هر چه بود رعشه به تنم مي افتاد. نيمه شب با سرو صداي كاميون هاي زباله از خواب پريدم انگار تا حالا كور بوده ام و يكهو بينا شده باشم همه چيز برايم يك مفهوم جديدي داشت .. يعني اسم ها را مي دانستم .. اين لوله فاضلاب است ، آن راديوي دو موج خراب است ..آن ديگري كيف سامسونت شكسته است .. واين يكي هم سطل ماست است كه تويش استخوان مرغ و زرشك پلو ريخته اند و درش را هم بسته اند. آره داشتم مي گفتم؛توي اين چند سال سعي كردم با آدم ها رفيق شوم ولي نشد. مي فهمم چه مي گويند ولي آن ها زبانم را نمي فهمند. حالا كه تواين جايي با اين همه خوني كه ازت رفته تا نیمه شب دوام نمي آري مثل تو چند بار آورده اند اين جا انداخته اند ورفته اند تا نمردي بروم و يك روزنامه بيارم و بخونم شايد تو با من آشنا شدي .. هوا خيلي تاريكه چشمم نوشته ها را نمي بيند اگر تا صبح زنده موندي نشانت مي دهم ..اي بابا.! رنگت زرد شده كه ..! مي دانم الان چه احساسي داري پشت گرده ات سرد شده است و تير مي كشد .. نوك انگشتان پایت حس ندارد وآرام آرام اين بي حسي به زانو هايت مي رسد و پيشروي مي كند .. توي گوشهايت همان صدايي را مي شنوي كه وقتي توي دريا شيرجه مي زدي و مي رفتي زير آب مي شنيدي... البته تو را با چاقو يا شايد هم گوله زده اند ولي من يك شب تاريك وقتي كه از محل كارم بر مي گشتم با ماشین از رويم رد شدند.. نترس از اين كه اينقدر به تو نزديك شده ام مي خواهم خوب صورتت را ببينم به نظرم آشناست .. ما با هم همكار نبوديم..؟  

-------------------------------------------------------------

این نوشته کوتاه شده است واسه اینجا ..

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:53 توسط لیلا خوانساری |


                                        سهم من از او ...

 

الان كه دارم اين ها را مي نويسم دچار استرس شده ام .. نمي دانم يكهو چي شد..! بعد از يك خوشحالي گنده رسيدم به اين غم و نگراني .. به اين مي ماند كه يكي دارد روي قلبم ناخن مي كشد. خب ديگه ننه من غريبم گفتن بسه بروم سر اصل موضوع كه نمي دانم چقدرنوشتنشان مهم باشد. اين فيلم دونده حسابي فكر و زبانم را احاطه كرده است. امروز ممد حقيقت از پاريس زنگ زده بود البته من خانه نبودم واسه همين توي دستگاه پيغام گذاشته كه امير نادري از صحبت كردن بهرام بيضايي توي فيلم استقبال كرده است. تقريبا همه از دوستي واحترام قشنگ و ماندگاري كه بين اين دو وجود دارد خبر دارند. بيضايي قبلا به من گفته بود: دلش نمي آيد بدون حضور امير درباره او و فيلمش حرف بزند.. به نظرم يك جواب نه محترمانه بود..  حالا هم امير نادري پيغام فرستاده است.. بهرام من راضي ام كه تو از تدوين دونده مقابل دوربين اين خانم حرف بزني .. راستش را به شما بگويم .. اضطراب يكهو بيخ گلويم را گرفت. خدا.. تو به همان اندازه كه خداي اون دو نفر هستي سهمي از خدايي هم واسه من داري.. حواست كه هست ..؟ داناترين.. البته بيضايي درگير پيش توليد فيلم جديدش هست و شب ها دارد روي فيلم نامه اش كار مي كند وروز ها لوكيش مي بيند تازه عادت دارد يك هفته قبل از كليد زدن فیلمش برود توي محاق و ناپديد شود .. حالا قرار است كي به فيلم من برسد خدا مي داند و بس..                                    

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:12 توسط لیلا خوانساری


                          

                                    شاهكار، خودِ خودش بود ..

                           

يك سال عيد روي ميزي كه پر بود از آجيل و شيريني خونگي و ميوه های تروتازه يك ظرف بلوري هم بود كه تويش قند رنگي ريخته بودند. خم شدم ظرف را برداشتم و خوب به قند ها نگاه كردم بي حواس به صحبت كردن او وهمسرم بعد ظرف قند هاي رنگي را روي ميز گذاشتم و پريدم وسط حرف هاي يوسف و گفتم: چه قند هاي خوشگلي .. خوردنيه ..؟ حواسش راازيوسف گرفت وبه من رو كرد و گفت: نه فكر نكنم .. تزئينيه ..  يك ساعتي كه در كنارش بوديم همه اش نگاهم مي رفت پي قند هاي رنگي.. بالاخره به قول يوسف رفع زحمت كرديم و برخواستيم و خداحافظ، خداحافظ شما گفتيم و رفتيم سمت در خروجي هال .. حالا يوسف بالاي پله ها ايستاده و من هم خم شده ام و دارم بند كتوني هايم را مي بندم .. كمر راست مي كنم و نفس عميقي مي كشم .. يك كيسه نايلوني پراز قند هاي رنگي را گرفته است جلوي صورتم و با همان صداي پر قدرت ونازنينش مي گويد: اين قندها واسه شماست.. خانم.. 

آن آقاي محترمي كه خانه اش هميشه گرم و تميز و براق و دنج  بود و حرف هايش هم  مثل نان لب تنور بود آن آقايي كه توي خانه اش كتاب داشت و شعور..  با عشق حرف مي زد و با معرفت و دانايي فكر مي كرد .. آن آقا كه از شكل و آهنگ صدايش و از وقارو مهرباني كلامش و از انرژي كهكشاني رفتارش حظ مي بردم ..ايشان مرتضي ذبيحي بود .. اشك هايم مي آيد .. نه اينكه به رسم مرده پرستي چون رفته اون دنيا اين حرف ها را مي نويسم .. نه .. به خدا ... توي اين سال ها تجربه آشنايي  با آدم هاي جورواجوروهمه رنگ را داشته ام و با اطمينان مي نويسم كه مرتضي ذبيحي از آن آدم هاي خوب روز گار ما بود كه اصلا رنگ نداشت ، زلال و شفاف .. یک آدم هایی هستند که نورازشان عبور مي كند. ناراحتم كه رفت اين طور بي خبرو خوشحالم كه فرصت آشنايي با ايشان را داشتم .. چقدرآن قفسه هاي كتاب دلشان تنگ مي شود واسه مرتضايشان .. قلب اراك هم براي آن آقاي صاحب قلم ساكن پل مشتاقي فشرده و غمگين است، شك ندارم. بهار که بیاید عید که بشود اراک را چکارش کنیم وقتی که دیگر مرتضی ذبیحی را ندارد. امروز به يوسف جان كه چقدر به اين آقاي محترم علاقه دارد گفتم: عيد وقتي كه رفتيم اراك بعد از ديدن پدر .. چه كار كنيم .. كجا برويم وقتي كه ديگر مرتضي ذبيحي نيست تا از ما پذيرايي كند با شيريني پنجره اي و حرف هاي خوبش و نوشته هاي تازه اش و .. قند هاي رنگي. اين زمستان، خيلي خيلي زمستان شد.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:12 توسط لیلا خوانساری |


                              خوشم به خوش خیالی ...

 

از اين كه واسه خاطر كار و سرشلوغي مدتي وبم را به امان خدا رها مي كنم و مي روم بدم مي آيد .. چند ماهي است كه نوشتن توي اين محيط صفرو يك را شخصي كرده ام و دارم واسه خودم مي نويسم .. از اين روش بيشتر خوشم مي آيد .. توي جشنواره حسابي فيلم ديديم ..من و يوسف جان ... امير نادري قول همكاري داده است واسه مستند دونده اگر زير حرفش بزند مي روم شهرش و آبرويش را پيش در و همسايه مي برم .. خیال کرده الکیه .. تازه خبر نداريد كه بهرام بيضايي تدوينگر دونده براي من مرده شرط و شروط گذاشته است .. لعنت بر زبان من كه كار دستم داد .. خودم گفتم هر شرطي كه داشته باشي مي پذيرم .. حالا هم شرطي گذاشته كه نمي دانم چطور به امير نادري بگويم .. البته (...) نیستم که! خوب می دانم  جواب نه را کادو پیچ کرد و داد دستم ولی من هم خودم را می زنم به کوچه علی چپ که یعنی هنوز هم به همکاری شما امیدوارم .. خوشم به خوش خیالی .. اگر او اسمش بهرام است من هم لیلا هستم .. ربطش تو بی ربطیش است .. موسي را هم پيدا كردم توي بندر لنگه زندگي مي كند پدر سه تا بچه .. اسم خانمش هم ليلا است اين ليلا خانم چقدر سر و زبان دارد خدا مي داند هر چی موسی بی زبون بود.  سرما خوردم گلويم درد مي كند دارم آدامس اكاليپتوس مي جوم .. دهانم خنك شده است و نرم و آهسته نفس مي كشم ... سفري در پيش رو دارم خدا كند به من و همراهانم خوش بگذرد. انگار تب دارم مي روم كمي استراحت كنم .. هذيان بسه ..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:16 توسط لیلا خوانساری |


                        خاطرات رنگ پریده و قصه های ضد نور...

     

 

  چشم هايم را به سختي باز نگه داشته ام. خوابم مي آيد ولي نمي خواهم بخوابم مي خواهم حواسم به دورو برم باشد زير سه تا پتو خوابيده ام ولي هنوز سرما به تنم نيش مي زندانگاركابوس ديده ام آن هم توي بيداري .. عادت دارم هر اتفاقي را توي ذهنم مرور كنم تا درست درك كنم چي به سرم آمده است .. ولي الان توي اين مثلا هتل دلم مي خواهم با چشم به هم زدني شب بگذرد و روز شود و من هم بزنم به چاك جعده .. نه نمي خواهم بمانم .. دارم به اين فكر مي كنم كه اين سوئيت دو خوابه با چهارتا تخت و دو تا حمام و يك هال سي متري به چه درد من مي خورد ... تك و تنها توي اين كشور غريب .. تازه از راه رسيده ام هنوز گيج سفرم .. دارم اتفاقات روز را مرور مي كنم .. توي فرودگاه با خانواده ام خدا حافظي كردم همه را هم ماچ كردم چقدرهم آبدار ...بعد سوار هواپيما شدم و رفتم بالاتر از ابرها از روي دريا گذشتم و رسيدم به اين جا توي قلب تمدن .. اونوقت سوار اتوبوس شدم و خودم را رساندم به اين شهركوچك كوهستاني... تا رسيدم شب شده بود .. دارم فكر مي كنم اصلا چي شد كه آمدم ..؟ چرا عجله داشتم واسه اينكه بيايم ..؟ كدام هواپيما .. كدام فرودگاه .. كدام ماچ و بوسه ... انگاردختر بچه ای بودم که سركوچه خونه مامانم اينا گم شده باشم بعد سر از اينجا درآوردم .. نوك پاهايم مور مور می شود .. زير پتو اكسيژن كم آوردم با دستم به آرامي راه نفس باز مي كنم ... موهايم بالش را خيس و سرد كرده است .. بالشم را برمي گردانم .. آهان اينطور بهتر شد .. اشكال از اين روسري است كه بعد از حمام مثل عمامه به سرم بستم .. نخي و نازك است موهايم را خشك نكرده است .. عیب از اين روسري بدبخت نيست تقصير من مرده است كه بي پروا كار مي كنم .. آي لعنت به اين مني كه اين جا خوابيده ام زير سه تا پتو .. ازترس است از سرما است نمي دانم ولي مثل بيد مي لرزم .. وقتي رسيدم دلم مي خواست بروم حمام .. از دوش گرفتن بعد از كار و سفر خوشم مي آيد سرحالم مي آورد اساسا زير دوش آب گرم شاعر مي شوم طبع شعر و آوازم گل مي كند .. خنده دار است نه..؟! يك خانم جوان و زيبا من را تا طبقه دوم همراهي مي كند .. ساك و چمدان ندارم فقط يك كوله پشتي بزرگ دارم .. در را باز مي كند و داخل مي رود من هم پشت سرش مي روم .. برمي گردد و به زبان مشتركي كه هردويمان دست و پا شكسته حرف مي زنيم مي گويد: شب خوبي داشته باشي ... حواسم مي رود به رنگ چشمانش تا حالا يك چنين آبي روشني نديده بودم انگار به كارخانه عروسك سازي سفارش داده باشند .. پوست مهتابي و يك خورده تپل ...قيافه اش آشناست فكر كنم بچگي يك عروسك اين شكلي داشتم ..لبخند مي زند و كليد را دستم مي دهد  ... دندان هاي سفيد و رديف .. موهايش به رنگ هويج وآنقدر كم پشت است كه مي توانم پوست سرش را ببينم .. ولي اين تركيب رنگ ها خيلي به او مي آيد .. طبيعي و قشنگ ..  قبل از ان كه برود مي گويم: هواي اتاق خيلي سرده ... مي گويد: سيستم گرمايش ساختمان خراب شده است .. فردا درست مي شود ..  مي رود .. در را كه مي بندد كمي روي در بسته مكث مي كنم .. با خودم مي گويم اين جا ديگه كجاست..؟ تو كشور من يك ببخشيد مي گويند لااقل ... حالا به دور و برم نگاه مي كنم .. اتاق نيست ، سوئيت است .. دو خوابه ... از توي اتاق ها نور ضعيفي بيرون مي آيد .. داخل هال هم با يك آباژور قدي و يكي هم ميزي روشن شده است ... اتاق روبرويي خيلي كوچك است .. مي روم بغلي بزرگتر است يك دريچه هم دارد .. دو تا تخت يكي اينور يكي اونور .. تخت اينوري را انتخاب مي كنم .. همينطوري شايد چون روشن تر است .. به ساعتم نگاه مي كنم چيزي به نيمه شب نمانده است ... دلم نمي خواهد پالتو ام را در آورم .. مي روم به سمت حمام  .. خنده دار است درش يك شيشه قدي دارد .. بازش مي كنم انگار هيدروليك باشد چنان نرم و سريع باز مي شود كه محكم مي خورد به ديوار و صدايش مي رود روي اعصابم ... يك حمام دراز و باريك يعني طولش خيلي زياداست و عرضش خيلي كم توالت فرنگي عقب تر است ... جلوي آينه يك صابون هست شكل كل سرخ و يك شامپو مثل يك قلب تپل مپل هر دويشان هم توي يك كيسه توري از جنس ارگانزا ... خوشم مي آيد دلم مي خواهد اين ها را بردارم واسه يادگاري .. يك حوله هم توي قفسه كوچك كنار آينه هست كه برش مي دارم چقدر نرم و لطيف است بازش كه مي كنم مي بينم بزرگ است ولي سبك و سفيدِ سفيد ... از حمام مي آيم بيرون .. ويرم گرفته دوش بگيرم ..هواي اتاق سرد است آب گرم ندارد ..؟ باشد چه اشكالي دارد . چند سال پيش يك سال توي خانه اي زندگي كردم كه ماهي دو دفعه آبگرمكنش خراب مي شد مجبور بودم توي سرما بروم زيرزمين و با آب سرد حمام بگيرم .. آن هم توي يك شهر سرد سير.. از توي كمد داخل اتاقم يك چوب رختي قرمز بر مي دارم .. لباس هايم را در مي آورم و از آن آويزان مي كنم .. حوله را مي پيچم دور خودم ..سرد است ولي مي دانم بدن به سرما زودتر از گرما عادت مي كند .. مي روم داخل حمام .. قبلش در ورودي را قفل مي كنم و قبل ترش هم يك ورود ممنوع از دستگيره در آويزان مي كنم .. كنار مي مانم و شير را باز مي كنم .. آب سرد و پرفشار است .. اول پشت دست چپم را زير آن مي گيرم ..بعد پاي راستم را تا مچ .. مي خواهم عادت كنم قبلا با همين روش زير دوش آب سرد مي رفتم ... مرتب نفسم توي گلويم گير مي كند از سرما .. حالا نوبت موهايم هست .. سرم را رو به پايين خم مي كنم و آرام آرام مي برم زير دوش .. مي خورد فرق سرم .. نزديك است از ذوق و هيجان غش كنم ..دلم غنج می رود.. به يك بازي مي ماند امتحان كن ..! حوله را تا خيس نشده باز مي كنم و از كنا رآينه آويزانش مي كنم .. سريع از زير دوش رد مي شوم .. دوباره از آن طرف مي آيم اين طرف .. چند بار تكرا رمي كنم .. انگار تلفن اتاق زنگ مي زند .. لحظه اي گوشم را تيز مي كنم ..آره .. تلفن است .. ولش كن .. شايد مي خواهند بگويند زودتر بروم شام تا رستوران را نبستند .. مهم نيست .. كي شام مي خورد .. عجالتا يك فكري واسه گرماي اتاق بكنيد .. موهايم را با شامپوي خودم كف مالي مي كنم .. صداي در ورودي سوئيت را مي شنوم .. توي گوشم كف رفته است و درست نمي شنوم چقدر هم محكم مي زند .. نمي دانم اين جا هتل است يا كاروانسرا .. مي خواهم بروم زيردوش كه از كنا رآينه مي گذرم خودم را برانداز مي كنم .. نور از كنار خورده است و صورتم نيمه روشن است. كفي كه روي صورتم دارم به ريش سفيد يك پيرمرد مي ماند .. براي خودم سيبيل هم مي گذارم .. يكهو ته دلم خالي مي شود .. از اين صورت غريبه مي ترسم .. پشت شانه هايم مور مور مي شود ... مي روم زير دوش .. همانجا به حوله كنارآينه نگاه مي كنم .. انگار يكي با عباي سفيد خودش را از ديوار آويزان كرده است .. ترس هجوم مي آورد .. تند تند موهايم را آب مي كشم .. چشم هايم را مي بندم .. به عادت بچگي .. سايه حوله آويزان پشت پلك هايم  به جا مانده است ... قطرات پرتعداد و پر شتاب آب همه بدنم را در بر گرفته است .. چشمانم را باز مي كنم .. همه جا تاريك است .. پس چي شد ..؟!‌ برق رفت .. ؟!  انگار يك چاه زير پايم باز شده است و من هم نرم و آرام فرو رفته ام .. تا ته تاريكي .. مي خواهم خودم را جمع و جور كنم .. نمي توانم ترس در رگ هايم جاري شده و به همه بدنم نفوذ مي كند .. كرخت مي شوم .. با خودم مي گويم : چيزي نيست .. برق رفته است .. برق رفته است .. بعد انگار دوزاري ام مي افتد: اون زنگ تلفن ودر زدن واسه اين بود كه به من بگويند قرار است برق قطع شود . چشمم مي افتد به حوله آويزان .. مي درخشد توي اين تاريكي خيلي سفيد به نظر مي رسد .. دارد تهديدم مي كند .. همانطور زير دوش برمي گردم به عقب دست هايم را روي سينه ام صليب كرده ام .. تخيلم كار افتاده است .. احساس مي كنم حوله بالاي سرم است يا پشت سرم منتظر حمله مي خواهد من را در بر بگيرد .. پشتم مي لرزد .. چشم ازتوالت فرنگي بر نمي دارم سرما را فراموش كرده ام اسم خوم هم از يادبرده ام .. من ا ز كجا آمدم ..؟يكي دارد ا زپشت در صدايم مي كند .. نمي خواهم از زير دوش بيرون بروم خيال مي كنم حوله در شكل و شمايل يك انسان شايد همان پيرمرد توي آينه منتظرم است .. صداي در مي آيد شك ندارم .. مي خواهم داد بزنم ولي دستم را چنان محكم گرفته ام جلوي دهانم كه انگار دست يك غريبه باشد .. چي شد ..؟ اين ترس از كجا آمد..؟ چرا ويرم گرفت دوش بگيرم .. نكند از جايي فرمان رسيد به مغزم .. ؟!  من تحت اختيار خودم نبودم .. لباس تنم نيست چطور بدوم بيرون .. چقدر خلع سلاح شده ام ..!! صداي زنگ تلفن است .. با خودم مي گويم : تورو خدا قطع نكن .. من اين جا گير افتادم بياييد داخل حمام .. بايد از اين جا فرار كنم .. بدوم توي هال .. اين حمام لعنتي دارد قبر من مي شود .. چه می دانستم ترس اينطور غافلگيرم كند .. ديگران بفهمنداز يك حوله سفيد توي يك حمام تاريك ترسيده ام ..خنده اشان می گیرد.. مطمئنم ترس سال ها منتظربوده يك وقتي من را گير بياندازد و عجب جايي را انتخاب كرد .. لعنتي .. سال ها جدي نمي گرفتمش و حالا خودش را نشانم دادبا همه زورش .. چشمم به تاريكي كمي عادت كرده است زير پايم آب مي رودتوي يك چاهك .. آرام آرام بر مي گردم .. حوله همان جا آويزان است با حجم يك انسان كه ميخكوب شده است به ديوار .. روحم نسبت به محرك ترس بي حس شده است .. لحظه اوجش تمام شد .. حالا مي توانم بروم بيرون .. حماقت گردن مي كشد .. نكند كسي آمده باشد داخل چون جواب نداده ام من هم كه لخت و پتي .. !! آب را مي بندم .. هيچ صدايي نمي آيد در خلا كامل .. معلق .. مي دوم به سمت درآن و لحظه ا ي فكر مي كنم قبل از خارج شدنم از حمام آن دست هاي سفيد كتف هايم را بگيرد و بكشد داخل ..موقع فرارم انگار نعره كشيدم چنان پيچيد توي گوشم كه از درون لرزيدم .. در حمام محكم به ديوار خورد و بعد آرام آرام جلوي چشمان من بسته شد .. وسط هال ايستاده ام توي تاريكي .. لباس هايم را روي پشتي مبل چرمي انداخته ام .. ترس هنوز رهايم نكرده است چنگالش زير گلويم است .. مثل یک هیولای نامرئی .. دست بردار نيست .. در اين هواي سرد با آن آب سرد ولي از بدنم بخار بلند مي شود .. غليظ و پر حجم .. مي خواهم پالتوام را بردارم ولي دستم توان ندارد .. مثل كسي هستم كه توي ميدان مسابقه اسب سواري افتاده و صد تا اسب از رويش رد شده باشد .. جانم كم شده است .. دارم بخار مي شوم .. اين منم ..؟! نكند خودم جا ماند ام توي حمام و روحم پريده است بيرون .. به پالتوام چنگ مي زنم .. مي توانم برش دارم.. مي پوشم .. دامنم و روسري ام ..برق آمد .. يكهو رعشه اي ازتنم عبور مي كند .. برق حمام هم روشن مي شود .. نمي خواهم برگردم آنجا نكند خودم را ببينم افتاده کنار چاهک .. مي روم سمت در ورودي كليد را از قفل در مي آورم .. مي پرم توي راهرو .. سر پله ها خودم را جمع و جور مي كنم .. موهايم را مرتب مي كنم .. با چكمه و دامن و پالتو به آرامي از پله ها پايين مي روم .. صدای ملایم موسیقی می شنوم .. لابي و بوفه چند نفر نشسته اند .. به ساعت گرد و طلايي روي ديوار نگاه مي كنم .. به نظرم همه اين اتفاقات توي كمتر از پنج دقيقه افتاده است ..رد همه چیز را گم کرده ام حتی زمان را .. يك خانم و آقای سياهپوست از كنارم رد مي شوند .. لبخند مي زنم ..آن ها هم لبخند مي زنند .. مي روم پايين توي لابي .. كنار پنجره نزديك بوفه مي نشينم .. شيشه تمام قد .. بيرون باران مي بارد .. خودم هم توي شيشه ام .. جايم را عوض مي كنم ..مردم را تماشا كنم بهتر است .. همان دختر مو هويجي چشم آسماني مي آيد طرفم .. مي گويد : نوشيدني داغ ميل داريد ..؟ مي گويم: بله.. برايم شيركاكائو داغ پر از خامه مي آورد .. به حجم خامه كه نگاه مي كنم .. لبخند مي زنم به نظرم اين هتل تصميم گرفته است من را بکشد.. با قاشق خامه را بر مي دارم نوشيدني را داغ داغ سر مي كشم و خامه را بر مي گردانم توي فنجون .. سقف دهانم از داغی شیرکاکائو می سوزد و زبانم گس می شود..نيمه شب گذشته است و بوفه تعطيل مي شود .. حالا توي رختخوابم سه تا پتو انداخته ام روي سرم .. ولي هنوز مي لرزم .. به پهلو پشت به تخت بغلي رو به ديوار خوابيده ام .. ترس و سرما چنان نفوذ كرده كه تا اعماق روحم را تيغ كشيده است .. بر مي گردم .. دختر موهويجي و چشم آسماني پشت به من رو به تخت اونوري خم شده است .. چه جوري آمد اين جا ..؟ بدون اجازه اين وقت شب ..؟! راهش را مي كشد مي رود سمت در اتاق .. پتو را كنا رمي دهم نيم خيز مي شوم و با عصبانيت به زبان مادري ام مي گويم : تو با اجازه كي آمدي تو اتاق من .. ؟!!  وايسا ببينم ..!!  مي ايستد مكث مي كند  بر مي گردد .. سر جايم با دهان باز آماده داد زدن خشك مي شوم .. صورت ندارد .. روي صورتش يكدست پوست صاف و مهتابي اش كشيده شده است .. از ذهنم مي گذرد اين جا روح زده است.. چشمان را باز مي كنم .. زير پتو اكسيژن كم است .. به گمانم صبح شده باشد .. با خودم مي گويم : خدا كند وقتي پتو را كنار مي دهم شب رفته و صبح آمده باشد .. نكند ديشب اصلا اشتباهي به جاي هتل آمده ام به اين مخروبه جن زده .. شايد هتل پلاك بغلي باشد .. این ترس و توهم می خواهد من را بکشد می دانم .. خدايا پتو را كه دادم كنار نور خورشيد از دريچه كوچك نزديك سقف ديده شود .. آرام آرام پتو را كنار مي دهم .. نه..؟ هنوزقاب دریچه تاریک است .. تا صبح چه كنم ..؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:0 توسط لیلا خوانساری |


امروز وبلاگم یکساله شد و رفت توی دوسالگی ... هنوزهم دوستش دارم ..

این دو تا نوشته پایینی اولین و دومین نوشته وبلاگی من است..

-------------------------------------------------

                                                 سلام

 در اين چند سالي كه در سينماي مستند پرسه مي زنم هنوز هم اين وا‍‍‍ژه خوش آهنگ دلم را مي لرزاند. دراين چند سال هرچند كوتاه اين را فهميدم مستند ساز بودن فقط يك اسم نيست بلكه يك واژه پر از معناست يعني آنكه سر در پي حقيقت بدوي. نترسي از اينكه حقيقت را پنهانش مي كنند نا اميد نشوي از اينكه هيچ سندي از هيچ اتفاقي به جاي نمي ماند .

من به احترا م همه دوستان و همكاران مستند سازم دلم مي خواهد ازخاطراتم درسينماي مستند از كتابهايي كه خوانده ام درسهايي كه از استادانم گرفته ام واز اتفاقاتي كه در اين چند سال تجربه كرده ام بنويسم از اين كه مستند ساز بودن فقط به تصوير در آوردن حقيقت نيست بلكه همه كساني كه آن را به زبان مي آورند ومي نويسند هم مستند ساز هستند. تا يادم نرفته از خداي بزرگ تشكر كنم كه جادوي مستند رهايم نكرده و اين عشق عزيز هنوز هم دلم را می لرزاند. بقيه حرفها بماند براي بعد اگر خدا بخواهد.  يا علي

----------------------------------------------------------------------

 

                                   ناموس روی دیوار

 

 مستندسازي هم براي خودش عالمي دارد ديدني ..مستندسازها هم در اين عالم پر از دلهره وحرف وحديث بساطي دارند تماشايي..هميشه اين شانس را داشته ام كه با مستند سازهايي كار كنم كه آدم هاي نازنيني هستند از تك تك آنها خاطرات خوبي دارم براي همين ازخدا واز آنها ممنونم . داشتم مي گفتم بعضي وقتها داري از يك ديوار فيلم مي گيري يكهو يك آقائي مي آيد وعصباني وغير محترمانه مي گويد: زودباش فيلمي كه گرفتيد بدهيد من تا بشكنمش .. يكي از افراد كه معمولا مدير توليد گروهه و وظيفه گفتگو والبته بعضی وقتها مخ زني را به عهده دارد جلو مي رودمي گويد: آقا آرام باش مگه چي شده ؟مرد مي گويد: داشتيد از ناموس من فيلم مي گرفتيد مدير توليد مي گويد : ولي ما روي نقاشي ها ونوشته هاي روي ديوار ناموس كسي را نديديم ...مرد مي گويد : چرا...از پشت پنجره گوشه پرده را داده بود  كنار شما را تماشا مي كرد مدير توليد مي گويد : پنجره نيم متر با قاب تصوير ما فاصله داشت والله به خدا ... خيال بد نكنيد اين گروه مستند ساز كاملا كارشان قانوني است توي پيش توليد يه بغل معرفي نامه و مجوز گرفته اند كه حض كني حالا چرا اينقدر با اين معترضين راه مي آيند چند دليل اساسي دارد  كه  بماند براي بعد  اين  مبحث مجوزها در سينماي مستند  ماجراها دارد مفصل ...حالا برويم تكليف اين بندگان خدا را تا نور نرفته روشن كنيم. مرد كه همچنان عصباني است يا شايد خودش را زده به عصبانيت مي گويد : بايد ببينم.. فكر مي كنيد اينجور وقت ها گروه مستند ساز چكار مي كند ...اعتراض مي كنند؟ عصباني مي شوند ؟ طرف را مي پيچانند؟ يا مجوزهايي را كه اخذ كرده اند رو مي كنند جهت رويت آن آقا نه كاملا برعكس.. مدير توليد يا يكي ديگرازعوامل مي گويد: خواهش مي كنم آقا حتما چند لحظه لطفا صبر كنيد... فيلم برداربا خوشرويي play back مي كند معمولامستندسازها در صبر وحوصله و خوش رويي با خلق الله مثل هم هستن وبا مامورين جان بر کف كه دیگه گفتن نداره حسابی نازنین می شوند ودلبر.. دراين چند لحظه انتظار به سوژه مذكور چای فلاسکی هم تعارف مي كنند اين گروه وضعشان خوب است چاي هم دارند . البته اين تعارف چاي كار راننده محترم است. فيلم بردار play مي كندوlcd دوربين را مي چرخاند به طرف آقاي ناموس پرست او تمام پلان ديوار را تماشا مي كند . ظاهرا خوشش آمده چشمانش برق مي زند اين را فيلم بر دار كه به او خيره شده مي بيند  ودر ذهن ضبط مي كند. بقيه دارند چاي مي نوشند برايشان اين چيزها عادي است . هر كدام آنها تجربه هايي از مستند سازي دارند كه مسلمان نشنود كافر نبيند. بعضي از خاطراتشان را به زبان كه مي آورند لكنت مي گيرند . من هم چند ماهي كابوس يكي از اين تجربه هايم ازخوا ب مي پراندم. مرد مودبانه مي گويد: همين بود؟ به نظر مي آيد قبل از ديواراز پنجره گرفتيد فيلم بردار مي گويد : نه آقا قبلش از درخت چنار گرفتيم. مرد مي گويد : ببينم مطمئن بشوم .. حالا فيلم بردار نازنين ما احساس مي كند دارند به ناموسش نظر بد مي كنند دلش نمي خواهد اجازه دهد . كارگردان خوش اخلاق و صبور فيلم از راه دور با چشمانش اشارهمي كند : قبول كن  فيلم بردار با ابروهايش اشاره مي كند : نه... كارگردان ليوان چاي به دست با سر خواهش مي كند .. فيلم بردارنارضايتي خود را با دندان قروچه اي بي صدا نشان مي دهد.. چند ثانيه از فيلم را  playback مي كند . مرد اصلا متوجه اين گفتگوي از راه دورنيست حواسش به عظمت و شكوه دوربين چند ميليوني و سه پايه ساچلر است  به آنها دست هم مي زند. مدير توليد پشت سر مرد ايستاده وروي تصاوير نريشن مي گويد انصافا صداي خوبي هم دارد.. ملاحظه مي فرماييد آقا اين يك  چناره  كه بر روی تنه اش يادگاري هاي خيلي قديمي به چشم مي خورد. مرد سر حال آمده است بالاخره چندنفر از مرموزترين آدم هاي جامعه رامعطل خودش كرده آن هم توي سرما يي كه هيچ كس حتا با كتك هم بيرون نمي آيد اين همه هم تحويلش گرفته اند. بعضي وقت ها اين جنگ اعصاب زير برق آفتاب اتفاق مي افتد. مرد رو مي كند به صدا بردار و مي گويد:اين فيلمي كه مي سازي مال كدوم شبكه است؟  صدابردار كه مثل اكثر صدابردارها خيلي كم حرف است اشاره مي كند به كارگردان و مي گويد : فيلم ايشونه ...البته آقاي صدابردار كه جوان خوش تيپي هم است از صبح تا حالا فقط همين يك جمله از دهانش بيرون آمده است. مرد به كارگردان نظري مي اندازد اصلا شبيه كارگردان هايي كه در تلوزيو ن مي بيند نيست خيلي ساده لباس پوشيده يك كلاه پشمي كرده سرش تا روي ابروهايش پائين كشيده .عينك هم ندارد لبخند قشنگي هم روي لب دارد. مرد دوباره به صدا بردار نگاه مي كند و مي گويد :آره آقا ديشب يه راز بقا ديدم راجع به كوسه ها عجب حيوانات وحشي هستنداين(...)  پاي غواص رو كند و خورد. حالا نور رفته و گروه دارد وسايل را جمع مي كند. توي اين هيري ويري به هم خسته نباشيد هم گفته اند.از آن خسته نباشيد هاي معروفي كه نه از روي عادت بلكه از ته دل است مرد به سمت خانه اش مي رود با دو تا از همسايه هاي كنجكاوش سلام و عليكي مي كند به عقب بر مي گردد با صداي بلند انگار دارد به پسر خاله ها ودخترخاله اش  تعارف مي كند مي گويد: بفرمائيدمنزل  شب درخدمت باشيم  آهسته تر مي گويد: عيال رفته اراك ديدن مادرش فردا عصر مي آيد بالاخره يك نون وبو قلمون مجردي پيدا ميشه ... گروه در حال جمع كردن وسايل  به هم نگاه مي كنند .ابرو هايشان براي هم بالا مي رود  به هم لبخندهاي كجكي مي زنند . حيران مي مانند اين آقا كدام ناموسش پشت پنجره بود ؟شايد يك ناموسش پشت پنجره آنها را تماشا مي كرده .. يكي هم رفته شهرستان پيش مادرش ... سرخپوست ها يك ميثاق دارند : هر گز تصورات باطل نكن ...آنها هم فكر بد نمي كنند پس حتما قصدش آشنايي با يك گروه فيلم برداري بوده ناموس پشت پنجره هم بهانه بوده ..البته انشالله.. بقیه سوار شده اند صدابردار در صندوق عقب را می بندد به پنجره روشن خانه مرد نگاه می کند . موقع سوار شدن لبخند روی لب دارد. لبخندش را مدیر تولید توی آینه ماشین می بیند . همه تجربه هاي مستند سازها که هولناک نيست  به  بعضي هاشون هم لبخند می زنند .

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:51 توسط لیلا خوانساری


                                   دنيايي دارم به وسعت اثر انگشتم ..

 

اين خيلي بد است كه احساس كنم زمين زير پايم محكم است و حتي گوله توپ هم نمي تواند تكانم دهد. زيادي هم احساس امنيت كردن كار مي دهد دستم .. انگيزه ام را مي دهد برباد فنا تا با خودش ببرد و نيست و نابودش كند. زندگي ام معمولا بر مبناي آرزوهايم مي چرخد و شكل مي گيرد يعني مني كه از كودكي رويا پرداز بوده ام و همه اش يك دنياي داشته ام .. دارم ؟! ..  كه مخصوص به خودم است وسر و شكل باورها و آرزوهایم را دارد. از اين دنياي دروني حرف بزنم خودش مي شود يك كتاب .. بماند براي بعد اگر عمري به دنيا داشته باشم ..

اين روزها شده ام شبيه زناني كه باردار مي شوند و منتظر تولد بچه اشان هستند .. فكر و ذكرم شده است فيلمم .. اين احساس تملك داشتن از كودكي در من بوده است و خواهد بود تا ابد .. مي روم و مي آيم و تحقيق مي كنم و مصاحبه هاي كتبي واسناد جمع آوري مي كنم ... توي خيابان زير برف، موقع رد شدن از عرض خيابان، وقت آشپزي ... همه اش به طرح ها و ايده هايي كه براي فيلمم دارم فكر مي كنم .. امروز داشتم ظرف مي شستم مصاحبه اميرنادري را در ذهنم مرور مي كردم يكهو به خودم آمدم ديدم ظرف هايي را كه كف مالي كرده ام را دوباره دارم با اسكاچ پر از كف مي شورم ..! آی خدا ..تهيه كننده ام ديروز مي گفت: ليلا از اين كه اين شور وذوق را در تو مي بينم من هم هيجان زده مي شوم ... البته مي گويد كه من را خيلي قبول دارد واز اين حرف ها.. درست.. ولي احساس مي كنم نگران است .. انگار گاهي با خودش فكر مي كند نكند لیلا نتواند اين مجموعه تحقيق را جمع و جور كند و فيلم آبرومندي بسازد .. وقتي از من تعريف مي كند از احساسي كه در قلبش دارد بيشتر خبرم مي كند .. يك بار پاي تلفن روي پيغام گير امير نادري گفتم : مي دانم كه دونده هزار تا صاحب دارد و اگر نتوانم حق مطلب را ادا كنم ديگران حسابي از خجالتم در مي آيندحتی اگر شما من را ببخشی .. خب ديگه نوشتن واسه وبلاگ بسه .. بروم ونقد هايی را كه راجع به فيلم در سال اكرانش نوشته شده است را بخوانم ... همگی هم منفی تا دلت بخواهد ... اين فيلم خيلي از زمان خودش جلوتر بوده است .. از اين نوشته ها مي شود فهميد ... يكي از منتقد ها پيشنهاد كرده كه امير برود كمي سينما ياد بگيرد ..!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:56 توسط لیلا خوانساری |


                                    آخر قصه رسيده ..؟

 

نه ..!  دلت نمي خواهد چشم هايت را ببندی... وقتي از اين بالا رها مي شوی ... دستت را به جايي نمي گيری ... مي خواهی ببينی آخرش چه خواهد شد .. این چشمان حيرت زده كي رويش كم مي شود ... روح بي تابت سرجايش مي نشيند ..؟ ساكت و دست به سينه و سر به زير...  يا باز هم كولي و سرگردان مي گردد و مي چرخد و لعنت روزگار را به جان مي خرد ... واسه تو ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:24 توسط لیلا خوانساری


                                      در انتظار روزهاي آفتابي ...

 

تق توق ... تق توق ... قيژ ويژ ... ويژ قيژ ... فكر مي كنيد اين سرو صدا واسه چيه ..؟ كار گاه نجارييه ..؟ يا سرساختمان نيمه كاره ..؟  نه جانم اين سرو صداي يك گروه مستند سازيه كه دارد لوكيشن مورد نظرشان را واسه فيلم برداري محيا مي كنند . امسال بهار دسته جمعي رفته بوديم فيلم برداري .. يك خانه قمر خانومي بود طرف هاي يكي از شهرستان هاي دورو بر لواسان...  باراني مي آمد كه نگو ونپرس ... انگار از آسمان سيل سرازير شده بود. ماشين ما توي جاده راه نمي رفت بلكه مثل قايق شناور بود .. كور شوم اگر دروغ بگويم ... وقتي كه رسيديم كوچه اينقدر باريك بود كه پرايد ما نمي توانست برود داخل واسه همين همان سرش پياده شديم .. كي دلش مي آمد توي اين باران كه يكهويي شروع به باريدن گرفته بود و مارا غافلگير كرد پياده شود. چاره اي نبود مجبور بوديم براي همين يكي سه پايه بدست و ديگري هم كيف دوربين روي شانه و من هم پايه هاي نور توي بغل و كارگردان هم كيف نور هشتصد روي كولش شلپ شلپ دويديم ته كوچه .. در خاكستري رنگ باز بود بي خيال سلام وعليك و تعارف خواهش مي كنم اول شما واز اين حرف ها پريديم توي حياط درندشت و بعد هم چپيديم توي يكي از اتاق هاي دور حياط ... ما نمي دانستيم بايد از كدام در برويم داخل فقط فيلم بردارمان يك چشم چرخانده بود همچين كه يك در باز ديده بود پريد تو و ما هم پشت سرش ... همين جا صبر كنيد تا من يك فلاش بك بزنم كه بدانيد از كجا به اين بعدازظهر باراني رسيديم ... از صبح ما دو تا فيلم برداري داشتيم. هوا صاف و آفتابي بود حتي ناهارمان  را هم  كه ساندويچ الويه بود زير يك درخت توت خورديم توي يك قبرستان با صفا... وقتي هم كه راه افتاديم كه بياييم اين جا وسط هاي جاده ناغافل ابرها سر رسيدند وبه  پروپاي هم پيچيدند و حسابي سرو صدا كردند و اشك هم را درآوردند ... با اين شرشر باران مگر مي شود مصاحبه ضبط كرد .. برگرديم سر جاي اولمان .. خيس و آب كشيده ايستاده ايم توي يك راهروي باريك وتاريك تا صاحبخانه بيايد و مارا به داخل اتاق دعوت كند.  كنار بخاري نفت سوز استوانه اي نشسته ام .. سر انگشتان و نوك دماغم از گرما گز گز مي كند ... يك بار هم از بسكه نزديك شدم به به بدنه داغ و گر گرفته بخاري انگشتم چسبيد بهش ... نزديك يك ربع است كه نشسته ايم .. خانم خانه برايمان چاي داغ و كلوچه شكري تازه آورده است .. من چايي خور نيستم ولي دلم مي خواهد يك استكان گرم را بگيرم توي دستم .. نه الان خيلي هم اهل چايي خوردن شده ام ... استكان را نزديك دهانم مي برم عطر دارچين مي دهد .. ما اين جا آمده ايم تا با همسر اين خانم مصاحبه كنيم چون ايشان يك مجموعه دار شخصي است كه از يك سري كتاب واسناد قديمي  نگهداري مي كند .. آن هم با چه عشقي ... فقط خدا مي داند .. فيلم بردار و صدابردار و راننده امان ته اتاق نشسته اند و دارند كتاب ها را نگاه مي كنند ... سرو صداي تعجبشان هم بلند است .. واي .. ووي ..  من هم اين طرف نشسته ام كنار خانم خانه و به درد و دل هايش گوش مي دهم .. راستي تا يادم نرفته بگويم آقاي خانه پيش پاي ما رفته جايي ولي به قول خانمش زود برمي گردد .. خانم خانه اول چند تا سوال كليدي از من مي پرسد .. ازدواج كرده اي ..؟ وقتي جواب را مي شنود مي گويد : چه خوبه كه شوهرت اجازه اين كارها را بهت مي دهد .. ! با خودم فكر مي كنم كدوم كارها ..؟ بعد مي پرسد : بچه داري..؟ جواب كه مي دهم .. چادرش را باز و بسته مي كند و گردنش را مي كشد رو به عقب و مي گويد : خب .. همون .. دست و پايت بسته نيست .. با چند تا سوال ديگر حسابي تخليه اطلاعاتي ام مي كند .. تا بالاخره آقاي خانه سر مي رسد و من را از